تبليغاتX
•●·▪ برگ زرد •●·▪
عاشق واقعی وجود داره ؟!؟!؟!

                    

از مدتها پیش به خودم قول داده بودم دیگر حرف هیچ کسی را درباره عشق باور نکنم.

قول داده بودم به خودم که اگر کسی آمدو گفت دوستم دارد، یک گوشم در باشد و یکی دروازه !

قول داده بودم که خام نشم و حرفش را باور نکنم .

به خودم گفته بودم که عاشقی به دردسرهایش نمی ارزد !

به خودم گفته بودم که عشق مال قصه هاست !

به خودم گفته بودم که عاشق واقعی پیدا نمی شود !

به خودم گفته بودم ....

می دانستم هر کس بگوید دوستم دارد،هر چقدر هم که مصر باشد،اگر کمی رو ترش کنم و تحویلش نگیرم، میگذارد و می رود. برای همین بود که هر کس سراغم می آمد،« نه» می گفتم .

می خواستم آنها را امتحان کنم... به خودم میگفتم که اگر مرا واقعا بخواهد،اصرار می کند...

و هر چقدر لازم باشد صبر می کند تا بالاخره باورش کنم !

اما جالب اینجا بود که هیچکس دوام نمی آورد . همه « نه » اول یا دوم می رفتند !

و من از یک طرف خوشحال میشدم از امتحانی که گذاشته و طرف را شناخته بودم و از یک طرف ناراحت میشدم از آن همه مدعی دروغین !

بعضی وقت ها به خودم میگفتم اصلا عشق حقیقت دارد ؟ اصلا عاشق در این دوره زمونه پیدا میشود ؟

دیگر داشت باورم میشد که عشق و عاشفی مال قصه هاست !

داشت باور میشد که تنهایی بهترین همدم است.

داشت باورم میشد که همه دروغ میگویند.

داشت باورم میشد که ...

یکدفعه او آمد !

وقتی آمد، فکر کردم که کسی است مثل بقیه... فکر کردم او هم میدان خالی میکند !

خواستم مثل همه امتحانش کنم،برای همین گفتم :« نه » ! « نه » را که شنید کمی عقب نشست ... اما نرفت ... « نه » دوم مرددش کرد... اما نرفت !

داشت باورم میشد که او با بقیه فرق دارد ! چیزهایی میگفت که جدید بود ... نشنیده بودم... عاشق عجیبی بود...کم کم به بودنش عادت کردم ... کم کم حسی در وجودم داشت جوانه می زد ... دچار ترس شدم ... به خودم گفتم : نکند ... نکند ... دارم عاشق می شوم ؟؟!؟

ترسیدم ... خیلی ترسیدم ...

به خودم گفتم نکند این عشق کار دستم بدهد ؟!

نکند ... نکند اشتباه کنم ؟!

این شد که تصمیم جدیدی گرفتم ... به خودم گفتم برای آخرین بار امتحانش کن ... اگر باز هم میدان را خالی نکرد،کنارش بمان تا همیشه !

با خودم گفتم امتحان آخری همه چیز را روشن میکند... اگر بعدش ماند دیگر میتوانم با خیال راحت به او دل ببندم ... ته دلم میترسیدم اما باید مطمئن می شدم ... برای همین ... برای همین امتحان سوم را گرفتم !

اما او انگار تحمل آن امتحان را نداشت ... انگار « نه » را جدی گرفت ... و رفت...

نمی دانم چرا وقتی « نه » را شنید ، یک لحظه هم به چشمانم نگاه نکر ببیند با هزار امید متنظر قبولیش هستم

چرا خوب گوش نکرد که ببیند چطور صدایم می لرزد، وقتی « نه » می گویم .

نمیدانم چرا ...

او رفت ! و من ماندم ....

من ماندم و دنیایی تنهایی و تردید !

من ماندم و یک سینه پر درد و جای خالی « چیزی » که با او رفته بود !

مدت هاست که او رفته و من تنها هستم ...

مدتا هاست که او رفته و جای چیزی به وسعت یک عشق در زندگی من خالی است .مدت هاست که او رفته و من ... در سینه ام سبکی میکنم...

مدت هاست که او رفته و جای چیزی در سینه من خالی است ...

مدت هاست که او رفته و قلب مرا با خود برده ...

مدت هاست که من بی « دل » شده ام و در تنهایی هزار بار به خودم میگویم : عاشقی رو باور کن قبل از اینکه دیر شود.

 نوشته ی خودم نیست اما حرف دلمه کاشکی اونم میدونست چه کرد با من


موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387 و ساعت 0:5 توسط هليا |
گفتگوی چهار شمع

چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد. فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. »
شمع دوم گفت: « من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رعبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . » حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزیدو آن را خاموش کرد.
وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه کفت: « من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. » پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد . کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. او گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟» چهارمین شمع گفت: « نگران نباشد، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم. من امید هستم. » چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.
بنابر این شعله امید هرگز نباید خاموش شود. ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ کنیم.


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 و ساعت 11:42 توسط هليا |
انتظار سخت ترین چیزه !!!

نيمه شب از خواب می پری .

تموم تنت عرق کرده .

تختت سرد تر از هميشه و تنت داغ و تب داره .

روی تخت دست می کشی ... دنبال يه چيز شايدم يه نفر می گردی !

هيچی نيست ... هيچ کسی هم نيست .

سرفه می کنی ... بلند بلند

می دونی کسی نيست که از خواب بپره .

روی تخت می شينی .

انگشتاتو فرو می بری لابه لای موهات .

فقط صدای نفس خس دار خودتو می شنوی .

نفس نمی کشی شايد يه صدای ديگه

مثه صدای نفسهای آروم يه نفر ديگه به گوشت بخوره و آرومت کنه

ولی هيچ صدايی نيست

سکوت توی گوشت سيلی می زنه

دلت بدجوری می گيره

می خوای با يه نفر حرف بزنی

لباتو از هم باز می کنی

همه حرفات توی بغض گلوت گير می کنه

لبات رو می ذاری روی هم

دوباره روی تخت دراز می کشی

سعی می کنی بخوابی ... چشماتو روی هم فشار می دی

 احساس می کنی یهو يه دست گرم روی پيشونيتو لمس می کنه

چشاتو باز می کنی ...  باورت نمی شه اما

خودشه  ...  اون خودشه

با همون چشای نگران ... با همون چشای مرطوب

می خوای لباتو باز کنی اما اون دستشو می ذاره روی لبات

- تو بايد استراحت کنی , خيلی تب داری

می خوای با تموم وجودت داد بزنی که دلت واسش تنگ شده

نمی تونی .... نمی تونی

يه حوله خيس می ذاره روی پيشونيت

عرقای سرد تنتو خشک می کنه

يه لحاف گرم میکشه روت

آروم میشینه کنارت ... تنشو به تنت می چسبونه

- چقدر تو داغی ...

دستشو می ذاره روی سينه ات

- سعی کن بخوابی

و تو چشاتو می بندی

از لای پلکای بسته ات قطره های گرم اشک می لغزه روی گونه هات

می ترسی همه اينا يه خواب باشه

با نوک انگشتای ظريفش قطره های اشکتو از روی گونه هات پاک می کنه

- تو داری گريه می کنی ؟ ...

می خوای لباتو باز کنی و داد بزنی :

- آره.. گريه می کنم ... برای تو .. برای بی رحميت ... برای رفتنت ... برای تنهاييم ...

ولی نمی تونی

طعم شيرين و دوست داشتنی لبای اونو روی لبات حس می کنی

با تموم وجودت حس می کنی

می ترسی چشاتو باز کنی

ولی طاقت نمياری

چشاتو باز می کنی ....

هيچی نيست ...

دورتا دورت ديوار ... فضای تاريک اتاق ... يه تخت خواب در هم و سرد ... و سکوت

فقط يه عطر آشنا به مشامت می خوره

شونه سمت چپت رو بو می کنی

عطر خودشه ... آره اشتباه نکردی ... عطر خودشه

اما هيچ اثری از اون نيست .

و باز هم سکوت ... تنهایی ... رخوت و انتظار ...

            انتظار برای کسی که دیگه نيست     

 

   


موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 و ساعت 23:35 توسط هليا |
یاد گرفته ام که .....

۱. بهترین کلاس درس جهان ، پای حرف بزرگتر نشستن است .

۲. آرامش بخش ترین احساسات ، از نگاه کردن به بچه ای آرام در آغوش مادر خوابیده به وجد می آید .

۳. مهربان بودن ، مهمتر از بر حق بودن است .

۴. هرگز نباید هدیه کودکی را رد کرد .

۵. اگر نتوانستم برای کسی کاری انجام بدهم  حداقل برایش دعا بکنم  .

۶. گاهی همه نیاز یک انسان ، دستی نگه دارنده و قلبی فهیم است .

۷. همیشه از خداوند برای مایحتاجمان سپاسگزار باشیم .

۸. اتفاقات و حوادث روزمره ، زندگی را بسیار زیبا و تماشایی میکنه .

۹. در زیر ظاهر و پوسته ی به ظاهر سخت هر کس ، شخصیتی وجود دارد که شیفته ی قدردانی است .

۱۰. شتاب من برای چیست ؟ در حالیکه خداوند نیز همه کارها رو در یک روز انجام نداده است .

۱۱. غفلت از حقایق ، آنها را تغییر نخواهد داد .

۱۲. با در میان گذاشتن راز خود با هر کسی ، تنها به او اجازه میدهیم تا به ما آسیب برساند .

۱۳. نه زمان بلکه عشق ، مرحم همه زخم هاست .

۱۴. آسانترین را برای رشد و تعالی ، دوستی با افراد باهوش و ممتاز است .

 


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386 و ساعت 22:23 توسط هليا |
ماشین عروس

آلماندرو جوان 27 ساله سرانجام بعد از دو سال عشق آتشین با دختر مورد علاقه اش الیزابت ازدواج کرد پس از برگزاری جشن عروسی همانطور که آلموندرا به عروس نازنینش قول داده بود برای رفتن به ماه عسل راهی شهد نموبا شدند ; شهری کوهستانی که جادهاش بالای ارتفاع بود و درست ده متر پایین تر ریلهای خط آهن قطار که از وسط تونلها رد میشد به چشم می آمد .

آلماندرو و الیزابت با ماشینی که گلها و بادکنکهای رنگارنگ زیبایش کرده بود و به همه میفهماند که ماشین عروس است موازی با ریلهای قطار به طرف شهد نکوبا طی مسیر میکردند . ناگهان آلماندرو که سطح دیدش ده متر بالاتر از قطار و راننده لوکوموتیو بود متوجه ریزش کوه بر مدخل ورودی یکی از تونلها شد این در حالی بود که راننده و مسافران قطار آن صحنه را نمی دیدند !

آلماندرو و الیزابت که متوجه این وضعیت شده بودند یکی با بوق و دیگری با دست تکان دادن سعی داشتند وضعیت را به لوکوموتیوران و یا مسافران تفهیم کنند بوق میزدند دست تکان میدادند چراغ میزدندو . . .

داخل قطار اما لوکوموتیوران به همکارش گفت: یادش به خیر من هم روز عروسیم برای همه مردم که جلوی ماشینم بودند بوق میزدم ! و هر دو خندیدند !

مسافران قطار نیز که دست تکان دادن و بوق زدن ماشین عروس رامیدیدند برای آنها بوسه میفرستادند و میگفتند چه عروس وداماد خوشبختی !

در آن لحظات عروس و داماد اشک میریختند اما مسافرنی که به سوی مرگ میرفتند خنده شادی سر داده بودند. . .


موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 و ساعت 16:30 توسط هليا |
چشم خوشبختی ؟ چشم بدبختی ؟ کدوم ؟

 

 

 

دهقان پير،با ناله مي گفت: ارباب! آخر درد من يکي دوتا نيست، با وجود اين همه بدبختي، نمي دانم ديگر خدا چرا با من لج کرده

 و چشم تنها دخترم را«چپ» آفريده است؟! دخترم همه چيز را دوتا مي بيند.!

 

ارباب پرخاش کرد که بدبخت! چهل سال است نان مرا زهر مار مي کني! مگر کور بودي ، نديدي که چشم دختر من هم «چپ» است؟!

 

گفت: چرا ارباب ديدم ... اما ... چيزي که هست، دختر شما همه ي اين خوشبختي ها را «دوتا» مي بيند ... ولي دختر من، اين همه بدبختي را ...


موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 و ساعت 21:34 توسط هليا |
راز گل سرخ

ـ مامان! ـ بله؟!

ـ مامان اون پيره‌مرد ديوونه‌ست؟!

ـ آره مامان جون.

پيرمرد باز هم به تير چراغ برق آب مي‌داد. او هر روز در موقع مشخصي با يك آب‌پاش به تير چراغ برق آب مي‌داد

و سپس در هياهو و شلوغي خيابان، روي صندلي‌اش مي‌نشست و به نقطه‌اي زير تير چراغ برق خيره مي‌ماند

، گويي منتظر واقعه‌اي بود.همه او را ديوانه مي‌پنداشتند؛ حتي گاهي بچه‌ها به او سنگ پرتاب مي‌كردند

 و كلماتي تند و زننده نثار روزهاي بي‌كسي و تنهايي او مي‌نمودند. اما آن روز با همه روزها فرق مي‌كرد

. صندلي كنار تير چراغ برق خالي بود و رنگ و رويش از عمر طولاني‌اش حكايت مي‌كرد

 و غيژ غيژ پايه‌اش نوايي دلنشين به سكوت غيرمنتظره خيابان مي‌داد اما دلنشين‌تر از آن گل سرخي بود

 كه در زير چراغ برق سر از خاك بيرون آورده بود. حال به اين مي‌انديشم كه پيرمرد ديوانه نبود

. او دل‌زنده‌اي بود كه به حيات دوباره آن خاك مرده ايمان داشت. اي كاش پيرمرد آنجا بود؟!


موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385 و ساعت 13:30 توسط هليا |
ذره ای هوای بهشت در سینه ها !
        

 

دنيا درياست ما دايم توي آن دست و پا ميزنيم . شنا بلد نيستيم . تازه اگر بلد باشيم با اين همه گوي سنگي و سربي كه به پا بسته ايم , كاري نميتوانيم بكنيم . هي فرو ميرويم و فرو ميرويم و فروتر . هر دلبستگي يك گوي است و ما هر روز وابسته تر و دلبسته تر ميشويم و هر روز سنگين تر . هر روز پايين تر و اين پايين , تاريكي است و وحشت و بي هوايي , اما اگر هنوز هستيم و هنوز زنده ايم از اين بابت آن يك ذره هوايي است كه از بهشت در سينه مان جا مانده است . دريانوردي به من گفت : دل بكن و رها كن . اين گوي ها را از دست و پا باز كن كه سنگين شده اي . سنگين كه ته نشين مي شوي , سبكي بياموز . سبمي تو را بالا خواهد كشيد . مي گويم :نمي توانم كه هر گوي دليلي است به من , به بودنم . يك گوي سواد است و آموخته ها , يك گوي مكان است و موقعيت و مقام . يك گوي باور ديگران است . يك گوي باور خودم . گويي عشق و گويي تعصب و ....... دريانورد ميگويد : اما آن كه نمي بخشد و نميگذرد و از دست نميدهد , تنها پايين ميرود و حرص , كوسه اي است كه آن پايين دريدن آدمي را دندان تيز كرده است . پس ببخش و بگذار و از دستت رها كن . اگر به اختيار از دست ندهي به اجبار از تو ميگيرند و تو مداني كه مردگان بر آب مي ايند , زيرا آن چه را بايد از دست بدهند از دست داده اند , به اجبار از دست داده انداما كاش آدمي تا زنده است لذت بي تعلقي را تجربه كند . دنيا درياست و آدمي غريق , اما كاش مي آموخت كه چگونه بر موج هاي دنيا سوار شود . دريانورد اين را گفت و بر موجي بالا رفت . چنان به چستي و چالاكي كه گويي دريا اسب است و او سوار كار . من اما از حرف هاي دريانورد چيزي نيموختم , تنها گويي ديگر ساختم از ترديد به پايم آويختم . من چنين كردم تو اما چنين نكن .


موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385 و ساعت 16:35 توسط هليا |
برزخ : نجابت , فقر , غرور , کدوم ؟!؟!؟!؟

 

                              

دختر بیچاره دیگه طاقت نداشت !
  تمام اثاثیه خونه رو فروخته بود تا خرج دوا و دکتر مادرش رو بده
  البته حق هم داشت ، هیچ کس رو نداشت که کمکش کنه ، نه پدری ، نه برادری ....
  باید برای ادامه زندگی پول جور می کرد
  تصمیم رو گرفته بود !
  هوا تاریک شده بود ، خیلی پیاده رفت تا رسید به خیابون اصلی
  هنوز تردید داشت ، می ترسید ،اولی و دومی رد شدن ، هنوز ته دلش ...
  احساس شرم می کرد ، داشت با نجابتش کلنجار می رفت !
  ماشین سومی رسید و بوق زد ........

 

------------------------------------------------------------------------------------------

- دوستای گلم شرمنده که خبرتون نمیکنم

- ایشالله آپ بعدی ۴دی روز تولد من و وبمه بیان تو جشنمون شرکت کنین و خوشحالمون کنین

- یه سوال : شما جای این دختر بودید چیکار میکردید ؟


موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1385 و ساعت 15:16 توسط هليا |