تبليغاتX
•●·▪ برگ زرد •●·▪
فاحشه نیست
     

آنکه تن به زیر تنت می لغزاند تا دل بر دلت گذاشته و تنها دقایقی بیشتر مهرت را خریدار شود،فاحشه نیست

 

آنکه بکارتش را تنها به قیمت برقی از چشمان پر نیازت می فروشد تا شاید وجودش را هم مثل سر خرید این لایه ی خونین،از آنِ تو کند،فاحشه نیست

 

آنکه دنیایی را خلوت طلب می کند تنها برای در آغوش کشیدنت،بی آنکه نگاهی سنگین،قاضی بر تمام گناهان داشته و نداشته اش باشد،و در هر لحظه بارها و بارها،عادلانه یا نا عادلانه محکومش کنند،فاحشه نیست

 

آنکه پوست بر پوستت می ساید تا گرمای محبت های دریغ شده از روحش را از بدن ملتهبت باز گیرد،فاحشه نیست

 

فاحشه اشک نمی ریزد


موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388 و ساعت 16:10 توسط هليا |
تولد یک رویا
 
نگاه کن
بیا به من نگاه کن
دستهای کوچک و یخ زده و لرزان پر اضطرابم را بگیر
مرا لمس کن
عطر تنت را به من القا کن
نگاه کن
همین حالا من متولد شده ام
به همین سادگی
ببین که امشب چه ساده چه بی حادثه برای هیچکس چند ساله شده ام
می خواهم امشب برای سلامتی تولد نطفه ای چندساله باده ها بنوشم و جشن بگیرم
می خواهم آنقدر بنوشم تا فراموش کنم
هستم
من که چه ساده چه کودکانه دلخوش یک شب باشکوه ساده دونفره با تو و فقط با تو بودم
امشب تو در کنارم نبودی منو کس دیگری بودیم در کنار هم و حتی در آغوش هم
کسی بنام تنهایی
نگاه کن
حتی چشمهایم هم اشکی برای ریختن ندارند و این شمع ها هستند که با اشکشان مرا دلداری می دهند
و من که امشب با چشمهای یخ زده سرد خالی روبروی آینه به دنبال خودم می گشتم چقدر دلم برای خودم تنگ شده بود
در آینه تورا میدیدم که پشت من ایستاده بودی و من به تو تکیه داده بودم و تو به من تبریک می گفتی
من از زوال این رویا می ترسم
من از این سالگرد می ترسم
من از این بزرگتر شدن می ترسم
من از این حفظ انسانیت می ترسم
من از آدم ماندن می ترسم
من از آلوده شدن می ترسم
من از این دنیای کثیف می ترسم
من از خداحافظی با کودکی و پاکی می ترسم
و حتی من از من می ترسم
امشب می خواهم تا صبح بنوشم تا شاید عطش این غرور و کینه را فرونشانم
این منم
من بی رویا
من بی آرزو
من بی احساس
من مغرور
و حتی من پشیمان
باز هم این همان منم

موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 و ساعت 13:36 توسط هليا |
اینم از قصه ی زندگی من
فکر میکردم که برام یه رفیق و همدمی
تو کویر آرزو باران رحمتی
به گمونم آخر عاشقای عالمی
بذار راحتت کنم >>> فکر میکردم آدمی…!!!!
احساس سوختن به تماشا نمی شود
آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم
این دلی که شکستی مال من نبود
خیلی وقت پیش تقدیم به تو شد.خوشحالم چون حالا میتونم جای دل سنگ بذارم تو سینه
خوشحالم که بردم چون کسی رو از دست دادم که دوستم نداشت ،
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خوشحالم که باختی چون کسی رو از دست دادی که دوستت داشت
تو روزگار رفته ببین چی سهم ما شد …
از عاشقی تباهی
از زندگی مصیبت
از دوستی شکستو
از سادگی خیانت
با تو بودن خیلی وقته که گذشته
بی تو بودن مثل مهر سرنوشته
حالا اسم تو را هی زمزمه کردن
واسه من نه تو میشه نه فرقی داره

موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387 و ساعت 10:50 توسط هليا |
من زنم ...

من زنم 

 خلق شده ام

نه برای آرامش مردان 

 نه برای تکاملشان 

 نه برای پر کردن تنهایی شان 

 نه برای لذت و شهوتشان 

 من زنم

خلق شده ام که فریب دهم و حکومت کنم

قوی ترین مردان جهان در دستان کوچک و ظریف من همچون موم بی اراده و

شکل پذیرند

من زنم

زیبا و دلفریب و معصوم گوئی از دنیا هیچ نمی دانم جز عشق اما در درون

سیاستمدار و ویرانگر

دور اندیش و متفکر 

 خشم آلود و جنگ جو 

 من زنم 

 اما افسوس

 


موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387 و ساعت 23:0 توسط هليا |
ديروز غريبه‏اي بودم آشنا ....
                          

ديروز غريبه‏اي بودم آشنا...

امروز آشنايي هستم غريبه...

چه مي‏شود کرد، يک غريبه هميشه غريبه مي‏ماند.





خوب که دقت کني سايه‏ي مرا خواهي ديد که هميشه در کنارت ايستاده‏ام،


وظيفه‏ي من مراقبت از توست حتي در قاب عکس‏هاي کهنه...




امان از وقتي که دلم هواي بوي تن تو را مي‏کند،


يادت مي‏آيد که اتاقمان پر از بوي تن تو مي‏شد،


آنقدر هوس‏انگيز که من مست مي‏شدم در آغوش تو...




دوستم داري را از من بسيار بپرس


دوستت دارم را با من بسيار بگو


********


هيچ جا معلوم نيست، تاريك تاريك، اين جاده بوي مه مي دهد، بوي رفيق نيمه راه


دلم گرفته

........!


موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 و ساعت 22:31 توسط هليا |
همه چی تموم شد !!!!؟؟؟!!!
                      

یه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..
تو باشی منم باشم..
کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید..
تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..
اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز کردی..
منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم..
با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..
بهت می گم چشماتو می بندی؟
میگی اره بعد چشماتو می بندی ...
بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟
می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..
یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن..
می دونی؟
می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..یه حرکت سریع..
یه ضربه عمیق..بلدی که؟
ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نمیدونی



من تیغ رو از جیبم در میارم..نمی بینی که سریع می برم..نمی بینی
خون فواره می زنه..رو سنگای سفید..نمی بینی که دستم می سوزه
و لبم رو گاز می گیرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی..

تو داری قصه می گی..
من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون میاد از دستم میریزه
رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا..قشنگه مسیر حرکتش..
حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی..
تو بغلم کردی..می بینی که سرد شدم..محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم..
می بینی نا منظم نفس می کشم..تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت.
می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم..
می بینی دیگه نفس نمی کشم..
چشماتو باز میکنی می بینی من مردم..
می دونی ؟ من می ترسیدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهایی مردن..

از خون دیدن..وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم..
مردن خوب بود ارومه اروم...
گریه نکن دیگه..من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم

خوشگل شدیاااا

بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی..

گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه..

دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟


دوستت دارم تا ابد کاشکی توام دوستم داشتی

موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 و ساعت 17:55 توسط هليا |
عاشق واقعی وجود داره ؟!؟!؟!

                   

از مدتها پیش به خودم قول داده بودم دیگر حرف هیچ کسی را درباره عشق باور نکنم.

 

قول داده بودم به خودم که اگر کسی آمدو گفت دوستم دارد، یک گوشم در باشد و یکی دروازه !

 

قول داده بودم که خام نشم و حرفش را باور نکنم .

 

به خودم گفته بودم که عاشقی به دردسرهایش نمی ارزد !

 

به خودم گفته بودم که عشق مال قصه هاست !

 

به خودم گفته بودم که عاشق واقعی پیدا نمی شود !

 

به خودم گفته بودم ....

 

می دانستم هر کس بگوید دوستم دارد،هر چقدر هم که مصر باشد،اگر کمی رو ترش کنم و تحویلش

 

نگیرم، میگذارد و می رود. برای همین بود که هر کس سراغم می آمد،« نه» می گفتم .

 

می خواستم آنها را امتحان کنم... به خودم میگفتم که اگر مرا واقعا بخواهد،اصرار می کند...

 

و هر چقدر لازم باشد صبر می کند تا بالاخره باورش کنم !

 

اما جالب اینجا بود که هیچکس دوام نمی آورد . همه « نه » اول یا دوم می رفتند !

 

و من از یک طرف خوشحال میشدم از امتحانی که گذاشته و طرف را شناخته بودم و از یک طرف ناراحت

 

میشدم از آن همه مدعی دروغین !

 

بعضی وقت ها به خودم میگفتم اصلا عشق حقیقت دارد ؟ اصلا عاشق در این دوره زمونه پیدا میشود ؟

 

دیگر داشت باورم میشد که عشق و عاشفی مال قصه هاست !

 

 

داشت باور میشد که تنهایی بهترین همدم است.

 

داشت باورم میشد که همه دروغ میگویند.

 

داشت باورم میشد که ...

 

یکدفعه او آمد !

 

وقتی آمد، فکر کردم که کسی است مثل بقیه... فکر کردم او هم میدان خالی میکند !

 

خواستم مثل همه امتحانش کنم،برای همین گفتم :« نه » ! « نه » را که شنید کمی عقب نشست ...

 

اما نرفت ... « نه » دوم مرددش کرد... اما نرفت !

 

داشت باورم میشد که او با بقیه فرق دارد ! چیزهایی میگفت که جدید بود ... نشنیده بودم... عاشق

 

عجیبی بود...کم کم به بودنش عادت کردم ... کم کم حسی در وجودم داشت

 

جوانه می زد ... دچار ترس شدم ... به خودم گفتم : نکند ... نکند ... دارم عاشق می شوم ؟؟!؟

 

ترسیدم ... خیلی ترسیدم ...

 

به خودم گفتم نکند این عشق کار دستم بدهد ؟!

 

نکند ... نکند اشتباه کنم ؟!

ا

ین شد که تصمیم جدیدی گرفتم ... به خودم گفتم برای آخرین بار امتحانش کن ... اگر باز هم میدان را

 

خالی نکرد،کنارش بمان تا همیشه !

 

 

با خودم گفتم امتحان آخری همه چیز را روشن میکند... اگر بعدش ماند دیگر میتوانم با خیال راحت به او

 

دل ببندم ... ته دلم میترسیدم اما باید مطمئن می شدم ... برای همین ... برای همین امتحان سوم را

 

گرفتم !

 

اما او انگار تحمل آن امتحان را نداشت ... انگار « نه » را جدی گرفت ... و رفت...

 

نمی دانم چرا وقتی « نه » را شنید ، یک لحظه هم به چشمانم نگاه

 

نکر ببیند با هزار امید متنظر قبولیش هستم

 

 

چرا خوب گوش نکرد که ببیند چطور صدایم می لرزد، وقتی « نه » می گویم .

 

نمیدانم چرا ...

 

او رفت ! و من ماندم ....

 

من ماندم و دنیایی تنهایی و تردید !

 

من ماندم و یک سینه پر درد و جای خالی « چیزی » که با او رفته بود !

 

مدت هاست که او رفته و من تنها هستم ...

 

مدت هاست که او رفته و جای چیزی به وسعت یک عشق در زندگی من خالی است .مدت هاست که او

 

رفته و من ... در سینه ام سبکی میکنم...

 

مدت هاست که او رفته و جای چیزی در سینه من خالی است ...

 

مدت هاست که او رفته و قلب مرا با خود برده ...

 

مدت هاست که من بی « دل » شده ام و در تنهایی هزار بار به خودم میگویم : عاشقی رو باور کن قبل

 

از اینکه دیر شود.

 

نوشته ی خودم نیست اما حرف دلمه کاشکی اونم میدونست چه کرد با من

 


موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387 و ساعت 0:5 توسط هليا |
گفتگوی چهار شمع

      

چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد. فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. »
شمع دوم گفت: « من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رعبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . » حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزیدو آن را خاموش کرد.
وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه کفت: « من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. » پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد . کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. او گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟» چهارمین شمع گفت: « نگران نباشد، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم. من امید هستم. » چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.
بنابر این شعله امید هرگز نباید خاموش شود. ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ کنیم.


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 و ساعت 11:42 توسط هليا |
انتظار سخت ترین چیزه !!!

نيمه شب از خواب می پری .

تموم تنت عرق کرده .

تختت سرد تر از هميشه و تنت داغ و تب داره .

روی تخت دست می کشی ... دنبال يه چيز شايدم يه نفر می گردی !

هيچی نيست ... هيچ کسی هم نيست .

سرفه می کنی ... بلند بلند

می دونی کسی نيست که از خواب بپره .

روی تخت می شينی .

انگشتاتو فرو می بری لابه لای موهات .

فقط صدای نفس خس دار خودتو می شنوی .

نفس نمی کشی شايد يه صدای ديگه

مثه صدای نفسهای آروم يه نفر ديگه به گوشت بخوره و آرومت کنه

ولی هيچ صدايی نيست

سکوت توی گوشت سيلی می زنه

دلت بدجوری می گيره

می خوای با يه نفر حرف بزنی

لباتو از هم باز می کنی

همه حرفات توی بغض گلوت گير می کنه

لبات رو می ذاری روی هم

دوباره روی تخت دراز می کشی

سعی می کنی بخوابی ... چشماتو روی هم فشار می دی

 احساس می کنی یهو يه دست گرم روی پيشونيتو لمس می کنه

چشاتو باز می کنی ...  باورت نمی شه اما

خودشه  ...  اون خودشه

با همون چشای نگران ... با همون چشای مرطوب

می خوای لباتو باز کنی اما اون دستشو می ذاره روی لبات

- تو بايد استراحت کنی , خيلی تب داری

می خوای با تموم وجودت داد بزنی که دلت واسش تنگ شده

نمی تونی .... نمی تونی

يه حوله خيس می ذاره روی پيشونيت

عرقای سرد تنتو خشک می کنه

يه لحاف گرم میکشه روت

آروم میشینه کنارت ... تنشو به تنت می چسبونه

- چقدر تو داغی ...

دستشو می ذاره روی سينه ات

- سعی کن بخوابی

و تو چشاتو می بندی

از لای پلکای بسته ات قطره های گرم اشک می لغزه روی گونه هات

می ترسی همه اينا يه خواب باشه

با نوک انگشتای ظريفش قطره های اشکتو از روی گونه هات پاک می کنه

- تو داری گريه می کنی ؟ ...

می خوای لباتو باز کنی و داد بزنی :

- آره.. گريه می کنم ... برای تو .. برای بی رحميت ... برای رفتنت ... برای تنهاييم ...

ولی نمی تونی

طعم شيرين و دوست داشتنی لبای اونو روی لبات حس می کنی

با تموم وجودت حس می کنی

می ترسی چشاتو باز کنی

ولی طاقت نمياری

چشاتو باز می کنی ....

هيچی نيست ...

دورتا دورت ديوار ... فضای تاريک اتاق ... يه تخت خواب در هم و سرد ... و سکوت

فقط يه عطر آشنا به مشامت می خوره

شونه سمت چپت رو بو می کنی

عطر خودشه ... آره اشتباه نکردی ... عطر خودشه

اما هيچ اثری از اون نيست .

و باز هم سکوت ... تنهایی ... رخوت و انتظار ...

            انتظار برای کسی که دیگه نيست     

 

   


موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 و ساعت 23:35 توسط هليا |
یاد گرفته ام که .....

۱. بهترین کلاس درس جهان ، پای حرف بزرگتر نشستن است .

۲. آرامش بخش ترین احساسات ، از نگاه کردن به بچه ای آرام در آغوش مادر خوابیده به وجد می آید .

۳. مهربان بودن ، مهمتر از بر حق بودن است .

۴. هرگز نباید هدیه کودکی را رد کرد .

۵. اگر نتوانستم برای کسی کاری انجام بدهم  حداقل برایش دعا بکنم  .

۶. گاهی همه نیاز یک انسان ، دستی نگه دارنده و قلبی فهیم است .

۷. همیشه از خداوند برای مایحتاجمان سپاسگزار باشیم .

۸. اتفاقات و حوادث روزمره ، زندگی را بسیار زیبا و تماشایی میکنه .

۹. در زیر ظاهر و پوسته ی به ظاهر سخت هر کس ، شخصیتی وجود دارد که شیفته ی قدردانی است .

۱۰. شتاب من برای چیست ؟ در حالیکه خداوند نیز همه کارها رو در یک روز انجام نداده است .

۱۱. غفلت از حقایق ، آنها را تغییر نخواهد داد .

۱۲. با در میان گذاشتن راز خود با هر کسی ، تنها به او اجازه میدهیم تا به ما آسیب برساند .

۱۳. نه زمان بلکه عشق ، مرحم همه زخم هاست .

۱۴. آسانترین را برای رشد و تعالی ، دوستی با افراد باهوش و ممتاز است .

 


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386 و ساعت 22:23 توسط هليا |