
از مدتها پیش به خودم قول داده بودم دیگر حرف هیچ کسی را درباره عشق باور نکنم.
قول داده بودم به خودم که اگر کسی آمدو گفت دوستم دارد، یک گوشم در باشد و یکی دروازه !
قول داده بودم که خام نشم و حرفش را باور نکنم .
به خودم گفته بودم که عاشقی به دردسرهایش نمی ارزد !
به خودم گفته بودم که عشق مال قصه هاست !
به خودم گفته بودم که عاشق واقعی پیدا نمی شود !
به خودم گفته بودم ....
می دانستم هر کس بگوید دوستم دارد،هر چقدر هم که مصر باشد،اگر کمی رو ترش کنم و تحویلش نگیرم، میگذارد و می رود. برای همین بود که هر کس سراغم می آمد،« نه» می گفتم .
می خواستم آنها را امتحان کنم... به خودم میگفتم که اگر مرا واقعا بخواهد،اصرار می کند...
و هر چقدر لازم باشد صبر می کند تا بالاخره باورش کنم !
اما جالب اینجا بود که هیچکس دوام نمی آورد . همه « نه » اول یا دوم می رفتند !
و من از یک طرف خوشحال میشدم از امتحانی که گذاشته و طرف را شناخته بودم و از یک طرف ناراحت میشدم از آن همه مدعی دروغین !
بعضی وقت ها به خودم میگفتم اصلا عشق حقیقت دارد ؟ اصلا عاشق در این دوره زمونه پیدا میشود ؟
دیگر داشت باورم میشد که عشق و عاشفی مال قصه هاست !
داشت باور میشد که تنهایی بهترین همدم است.
داشت باورم میشد که همه دروغ میگویند.
داشت باورم میشد که ...
یکدفعه او آمد !
وقتی آمد، فکر کردم که کسی است مثل بقیه... فکر کردم او هم میدان خالی میکند !
خواستم مثل همه امتحانش کنم،برای همین گفتم :« نه » ! « نه » را که شنید کمی عقب نشست ... اما نرفت ... « نه » دوم مرددش کرد... اما نرفت !
داشت باورم میشد که او با بقیه فرق دارد ! چیزهایی میگفت که جدید بود ... نشنیده بودم... عاشق عجیبی بود...کم کم به بودنش عادت کردم ... کم کم حسی در وجودم داشت جوانه می زد ... دچار ترس شدم ... به خودم گفتم : نکند ... نکند ... دارم عاشق می شوم ؟؟!؟
ترسیدم ... خیلی ترسیدم ...
به خودم گفتم نکند این عشق کار دستم بدهد ؟!
نکند ... نکند اشتباه کنم ؟!
این شد که تصمیم جدیدی گرفتم ... به خودم گفتم برای آخرین بار امتحانش کن ... اگر باز هم میدان را خالی نکرد،کنارش بمان تا همیشه !
با خودم گفتم امتحان آخری همه چیز را روشن میکند... اگر بعدش ماند دیگر میتوانم با خیال راحت به او دل ببندم ... ته دلم میترسیدم اما باید مطمئن می شدم ... برای همین ... برای همین امتحان سوم را گرفتم !
اما او انگار تحمل آن امتحان را نداشت ... انگار « نه » را جدی گرفت ... و رفت...
نمی دانم چرا وقتی « نه » را شنید ، یک لحظه هم به چشمانم نگاه نکر ببیند با هزار امید متنظر قبولیش هستم
چرا خوب گوش نکرد که ببیند چطور صدایم می لرزد، وقتی « نه » می گویم .
نمیدانم چرا ...
او رفت ! و من ماندم ....
من ماندم و دنیایی تنهایی و تردید !
من ماندم و یک سینه پر درد و جای خالی « چیزی » که با او رفته بود !
مدت هاست که او رفته و من تنها هستم ...
مدتا هاست که او رفته و جای چیزی به وسعت یک عشق در زندگی من خالی است .مدت هاست که او رفته و من ... در سینه ام سبکی میکنم...
مدت هاست که او رفته و جای چیزی در سینه من خالی است ...
مدت هاست که او رفته و قلب مرا با خود برده ...
مدت هاست که من بی « دل » شده ام و در تنهایی هزار بار به خودم میگویم : عاشقی رو باور کن قبل از اینکه دیر شود.
موضوع :







